رفتن به محتوا
رویدادها8 دقیقه مطالعه

چالش‌های آنالوگ و دیجیتال

می‌خواهم از یک پزشک نوبت بگیرم. با مطب تماس می‌گیرم، اما منشی تلفنی می‌گوید نوبت‌دهی فقط از طریق اینترنت ممکن است.

هم‌رسانی
چالش‌های آنالوگ و دیجیتال

Rastinewsمی‌خواهم از یک پزشک وقت بگیرم. با مطب تماس می‌گیرم؛ منشی تلفنی می‌گوید نوبت‌دهی فقط از طریق اینترنت ممکن است و نشانی سایت را می‌دهد. وارد سایت می‌شوم. چند پرسش پیش رویم ظاهر می‌شود: «این را می‌خواهید؟»، «آن را؟» اما نیاز من دقیقاً با هیچ‌یک از گزینه‌های پیشنهادی همخوانی ندارد؛ جایی میان آن‌هاست. سامانه چنین فضای میانی را نمی‌شناسد. بدون علامت‌زدن یکی از گزینه‌های از پیش تعیین‌شده نمی‌توانم پیش بروم. چون گزینه‌ای متناسب با نیازم وجود ندارد، نوبت هم نمی‌گیرم. دوباره با مطب تماس می‌گیرم. منشی تلفنی همان پیام را پخش می‌کند و باز مرا به همان سایت ارجاع می‌دهد. سایت مرا به تلفن می‌فرستد، تلفن به سایت؛ در همان چرخه‌ی بسته می‌چرخم و به دیواری برخورد می‌کنم. سرانجام وقتی به یک منشی واقعی می‌رسم، او هم می‌گوید حرفم را می‌فهمد. حتی توضیحاتم را منطقی می‌داند و می‌پذیرد که به پزشک نیاز دارم. حق با من است، نیازم واقعی و خواسته‌ام قابل‌فهم است؛ اما باز هم نمی‌توانم نوبت بگیرم. چون حتی کسانی که مسئول نوبت‌دهی‌اند اختیار دادن نوبت را ندارند. عبور از موانعی که میان من و پزشک گذاشته شده، از رسیدن به خود پزشک دشوارتر شده است.

در جامعه مدرن، حق‌داشتن به معنای حق‌گرفتن نیست

ممکن است خواسته‌ی کسی منطقی به نظر برسد، نیازش پذیرفته شود، حتی در دعوایی که دارد حق به او داده شود؛ اما هیچ‌کدام از این‌ها مشکل را حل نمی‌کند. به همین دلیل بسیاری از رویدادهای روزمره به تجربه‌ای پیوسته از بی‌عدالتی بدل می‌شود. آدمی حتی هنگام انجام ساده‌ترین کارها می‌تواند قربانی شود. گرفتن یک نوبت، جابه‌جا کردن صندلی، اصلاح یک قبض یا توضیح یک اشتباه اداری می‌تواند به نبردی چندساعته تبدیل شود. جامعه‌ی مدرن به مجموعه‌ای از آدم‌ها بدل شده که همه حق دارند اما باز هم قربانی می‌مانند. چون طرف مقابل هم اغلب حق را به ما می‌دهد؛ کارمند فرودگاه حق می‌دهد، منشی حق می‌دهد، کارمند خدمات مشتریان حق می‌دهد. اما هیچ‌کس مشکل را حل نمی‌کند. این‌گونه، از دو طرفی که رودررو می‌ایستند، دیگر یکی «محق» و دیگری «ناحق» نیست؛ هر دو در برابر سامانه بی‌پناه می‌مانند.

آنچه می‌خواهم بگویم این است: در دنیایی زندگی می‌کنیم که مدعی است همه‌چیز را ساده کرده، اما در همان حال انسان را تا حد افراط وابسته و بی‌پناه رها کرده است. سامانه به ما وعده‌ی راحتی می‌دهد. می‌گوید: «دیگر لازم نیست تلفن بزنید، کارتان را با چند کلیک انجام دهید.» اما وقتی مشکل شما با گزینه‌های پیشنهادی سامانه جور درنمی‌آید، پیش‌رفتن تقریباً ناممکن می‌شود. این راحتی فقط زمانی کارساز است که خواسته‌ی شما استاندارد باشد. به‌محض آنکه اندکی از استاندارد فاصله بگیرید، سامانه از کار می‌افتد. کسی نیست که بتوانید دردتان را با او در میان بگذارید. مشکل حل نمی‌شود و آدم در همان چرخه‌ی بسته می‌چرخد.

آنان که روایتشان را از آن‌ها گرفته‌اند

در اینجا دشواری دیگری هم پدیدار می‌شود: برای آنکه بفهمم سامانه از من چه می‌خواهد، باید از پیش درباره‌ی نحوه‌ی کارکرد آن اطلاعات داشته باشم. پرسش‌هایی پیش رویم می‌آید که گاهی حتی معنایشان را نمی‌دانم. فهمیدن اینکه کدام گزینه را باید علامت بزنم تخصصی جداگانه می‌طلبد و درک اینکه چرا این پرسش مطرح شده تخصصی دیگر. سامانه هم اغلب این اطلاعات را در اختیار نمی‌گذارد؛ گویی همه از پیش مفاهیم، دسته‌بندی‌ها و منطق پشت این فرایندها را می‌دانند. سامانه‌ای که قرار بود کارها را ساده کند، این‌گونه پارادوکسی عجیب می‌سازد: از شما انتظار می‌رود کارتان را خودتان انجام دهید، بی‌آنکه پرسیده شود آیا تخصص لازم برای انجام آن را دارید یا نه. پیش از این، این اطلاعات را کارمندی می‌دانست که دردتان را به او می‌گفتید و او زبان روزمره‌ی شما را به زبان نهاد ترجمه می‌کرد. اکنون این مترجم میانی حذف شده و از شهروند، مشتری یا مسافر انتظار می‌رود همزمان کارمند، منشی و مشاور خودش هم باشد. راحتیِ وعده‌داده‌شده‌ی سامانه این‌گونه می‌تواند به بی‌پناهی تازه‌ای بدل شود.

افزون بر این، در فرم‌های اینترنتی پرسش‌هایی هم مطرح می‌شود که ربط مستقیمی به همان نوبت یا کاری که می‌خواهیم انجام دهیم ندارد. آنچه به‌عنوان راحتی عرضه می‌شود، این‌گونه دیگر فقط سرعت و کارایی نیست؛ به نظامی برای دسته‌بندی، نظارت و گردآوری داده هم بدل می‌شود. اگر از مسیری که آن‌ها می‌خواهند نروید، اگر پاسخ‌هایی را که آن‌ها تعیین کرده‌اند ندهید، از سامانه بیرون رانده می‌شوید. گزینه‌ها گویی بیشتر شده‌اند، اما در واقع فقط اجازه دارید میان پاسخ‌های از پیش آماده حرکت کنید؛ گزینه‌ی اول، گزینه‌ی دوم، گزینه‌ی سوم... امکان دادن پاسخ خودتان را ندارید. این‌گونه، قصه‌ها کم‌کم از زندگی‌مان بیرون رانده می‌شوند؛ حال آنکه تجربه‌ی انسانی اغلب از گزینه‌ها ساخته نمی‌شود، بلکه سیر، زمان و بافتی دارد.

مثلاً آدمی می‌خواهد به پزشک بگوید: «هنگام راه‌رفتن ناگهان دردی در پشتم پیچید. دقیقاً از همین‌جا شروع شد. بعد به‌سمت گردنم رفت. کمی بعد در پس‌گردنم نشست و همان‌جا ماند.» حتی درد هم قصه‌ای دارد؛ در بدن می‌گردد، جهت عوض می‌کند، گاهی ناپدید می‌شود، گاهی جای دیگری دوباره سر برمی‌آورد. اما سامانه اغلب همین قصه را از شما نمی‌خواهد. می‌پرسد: «درد کجاست؟» پشت، گردن، شانه... باید یکی را انتخاب کنید. «شدتش چقدر است؟» باید عددی بین یک تا ده بدهید. «از چه زمانی دارید؟» تاریخی در کادری وارد می‌کنید. این‌گونه، تجربه‌ای زیسته تکه‌تکه می‌شود و به داده بدل می‌شود. بیماری دیگر قصه نیست، داده است.

البته مشکل خودِ داده نیست؛ به داده نیاز داریم. مشکل این است که داده به‌کلی جای قصه را می‌گیرد. چون دسته‌بندی‌کردن در عین حال محدودکردن هم هست. سامانه پیش از آنکه شما چیزی بگویید، تعیین می‌کند چه چیزی را می‌توانید بگویید. به‌جای شما تصمیم می‌گیرد کدام بخش از تجربه‌تان معنادار است و کدام زائد. شاید یکی از چیزهایی که در این میان از دست می‌دهیم آزادی روایت‌کردن باشد. انسان فقط موجودی نیست که از میان گزینه‌ها انتخاب می‌کند؛ روایتگری است که رویدادها را به هم پیوند می‌دهد، علت و معلول می‌سازد، به جزئیات اهمیت می‌دهد و به تجربه‌ی خود شکل می‌بخشد. وقتی قصه را حذف می‌کنید، فقط جزئیات زائد را پاک نکرده‌اید؛ حق فرد برای معنابخشیدن به زندگی خودش را هم تنگ کرده‌اید.

و نکته‌ی عجیب این است: هرچه سامانه گزینه‌های بیشتری پیش روی ما بگذارد، این حس را می‌سازد که آزادی‌مان بیشتر شده است. حال آنکه گاهی فراوانیِ گزینه‌ها کاهش آزادیِ پاسخ‌دادن را پنهان می‌کند. شاید صد کادر پیش رویمان باشد؛ اما اگر آنچه می‌خواهیم بگوییم در هیچ‌یک از آن صد کادر نگنجد، در واقع هیچ گزینه‌ای نداریم.

در هیچ‌کجا جا نگرفتن

وقتی نیاز شما میان این گزینه‌ها نمی‌گنجد، سامانه شما را نمی‌شناسد. چون از نگاه سامانه فقط تا آن حد وجود دارید که قابل‌دسته‌بندی باشید. اگر با هیچ‌یک از مقوله‌های از پیش تعیین‌شده جور درنیایید، نیازتان هم نامرئی می‌شود.

بخشی از اطلاعاتی که در این فرایند می‌دهیم نیز به ارزش اقتصادی بدل می‌شود. داده‌هایی که از ما گرفته می‌شود فقط برای انجام همان کار به کار نمی‌رود؛ ذخیره، دسته‌بندی و به‌هم مرتبط می‌شود. این‌گونه، حتی کاری به سادگیِ گرفتن نوبت از پزشک هم می‌تواند به فرایندی بدل شود که آدم را وادار می‌کند روزبه‌روز اطلاعات بیشتری بدهد.

کسی که می‌خواهد خدمتی دریافت کند، همزمان به منبعی برای تأمین داده بدل می‌شود. سامانه در همان حال که به ما خدمت می‌کند، ما را هم برای خودش قابل‌استفاده می‌سازد.

نشانی خشم

میان منشی تلفنی دکتر و سامانه نوبت‌دهی اینترنتی سرگردانم. کمی بعد گوشی را با عصبانیت روی زمین می‌گذارم، بعد کامپیوترم را محکم خاموش می‌کنم. چون روبه‌رویم آدمی نیست که بتوانم با او حرف بزنم، درد دلم را بگویم. عصبانیتم فقط از نگرفتن نوبت نیست. عصبانیت اصلی‌ام از این است که مخاطبی پیدا نمی‌کنم تا خودم را برایش توضیح دهم. اما دیگر عصبانیتم هم نشانی مشخصی ندارد. در دل سیستم پخش می‌شود، مبهم می‌شود، گم می‌شود. سعی می‌کنم از دست کسی عصبانی شوم. می‌گویند: «اینجا اشتباه کرده‌اید.» از دست منشی عصبانی می‌شوم. او می‌گوید: «من مسئول نیستم، دارم سعی می‌کنم کمکتان کنم.» حق با اوست. از کسی که لحظه‌ای پیش از دستش عصبانی بودم عذرخواهی می‌کنم، حتی به‌خاطر تلاشش برای کمک از او تشکر می‌کنم. از دست دکتر عصبانی می‌شوم. وقتی به شرایط کاری دکتر فکر می‌کنم، او هم از من محق‌تر به نظر می‌رسد. از دست نظام سلامت عصبانی می‌شوم. بعد یکی می‌گوید که در جای دیگری از دنیا، مثلاً در روستایی در هند، آدم‌هایی بدون آنکه هرگز در زندگی‌شان دکتری دیده باشند می‌میرند. این بار عصبانیت خودم را عیب می‌شمارم.

در نهایت از دست «سیستم» عصبانی می‌شوم

اما این چیزی که «سیستم» می‌نامیم هم چیز عجیبی است: ساختاری بی‌چهره که در ذهن هر کس شکل دیگری دارد و هیچ‌کس دقیقاً نمی‌داند از کجا شروع و کجا تمام می‌شود. همین که می‌گویم «سیستم»، آنچه را تجربه می‌کنم از دنیای روابط انسانی بیرون می‌برم، از انسان دورش می‌کنم. دیگر کسی باقی نمی‌ماند که بتوانم روبه‌رویش بنشینم، حرف بزنم، اعتراض کنم، از او حساب بخواهم. و درست همین‌جا عصبانیت مثل بومرنگ برمی‌گردد. با خودم فکر می‌کنم شاید این من هستم که اشتباه کرده‌ام. شاید سؤال را بد فهمیده‌ام. شاید کادر اشتباه را علامت زده‌ام. شاید نوبت را از دسته‌بندی نادرستی خواسته‌ام. شاید نتوانسته‌ام آن‌طور که سیستم می‌خواهد رفتار کنم. کمی بعد قانع می‌شوم که سؤال‌ها درست بوده‌اند، دسته‌بندی‌ها درست بوده‌اند، روند کار درست بوده است؛ و آنچه اشتباه است، من هستم.

عجیب همین است: آدم در آغاز با عصبانیتی کاملاً به‌حق راه می‌افتد، اما در پایان راه خودش را مقصر، ناتوان، غلط و خطاکار احساس می‌کند. یکی‌یکی همه حق دارند. منشی حق دارد، دکتر حق دارد، کارمند حق دارد، نهاد حق دارد. حتی می‌شود صدها دلیل موجه برای اینکه سیستم چرا این‌طور کار می‌کند پیدا کرد. اما در میان همه این حق‌داشتن‌ها، مشکل من هنوز حل‌نشده باقی می‌ماند. به این ترتیب دنیای بیرونی که عصبانیت رو به آن داشت، کم‌کم از میان می‌رود. عصبانیت دیگر به هیچ خواسته‌ای، هیچ درخواست تغییری یا هیچ مخاطبی نمی‌رسد. چون راه بیرون رفتن ندارد، به درون برمی‌گردد. «چرا نتوانستم؟» «چه چیزی را اشتباه کردم؟» «چرا همه می‌توانند و من نمی‌توانم؟»

شاید یکی از عجیب‌ترین تجربه‌های زمانه ما همین باشد: با اینکه این‌قدر حق داریم، در نهایت پیوسته خودمان را مقصر احساس می‌کنیم. آنجا که نشانی عصبانیت‌مان را گم می‌کنیم، نقد سیستم به‌آسانی به خودانتقادی، و درماندگی به احساس ناتوانی شخصی بدل می‌شود. و سرانجام، درحالی‌که مشکل هنوز همان‌جاست، عصبانیت برای خودمان می‌ماند. حق داشتن و درعین‌حال قربانی بودن... نتوانستن پیش رفتن... جایی گیر کردن... و از همه بدتر، اینکه آدم برای عصبانیتی که قربانی‌شدنش ایجاد کرده، نشانی واقعی پیدا نمی‌کند. وقتی عصبانیت در بیرون جوابی نمی‌یابد، درون آدم انباشته می‌شود. کمی بعد به چیزی بدل می‌شود که بر سر خود آدم بلا می‌آورد، بر جسم و روحش سنگینی می‌کند. اما عصبانیت همیشه در درون نمی‌ماند. گاهی آدم برای رهاشدن از قربانی‌بودن خودش، قربانیان دیگری می‌سازد. عصبانیتی که به جای اصلی‌اش نمی‌رسد، به سمت آدم‌هایی نزدیک‌تر، در دسترس‌تر و اغلب ناتوان‌تر می‌رود.

کسی که در خانه، در محل کار، در حوزه‌های دیگر زندگی احساس شکست‌خوردگی می‌کند، ممکن است به خانه بیاید و سر فرزندش داد بزند. کسی که پیوسته در برابر سیستم تحقیر، بی‌ارزش و تحت فشار قرار گرفته، ممکن است در دعوای سر جای پارک، آدمی را که اصلاً نمی‌شناسد به مرگ تهدید کند. کسی که تمام روز حق حرف‌زدن به او داده نمی‌شود، شب حق حرف‌زدن را به کسی که ناتوان‌تر از خودش می‌یابد نمی‌دهد.

به این ترتیب یک مشکل ساختاری به یک درگیری افقی بدل می‌شود. عصبانیتی که نمی‌تواند رو به بالا برود، به کنار و پایین جریان می‌یابد. آدم‌ها درگیری‌ای را که نتوانسته‌اند با سیستم داشته باشند، با یکدیگر تجربه می‌کنند. هرچه مخاطب اصلی نامرئی‌تر می‌شود، عصبانیت دنبال هدف‌های مرئی و در دسترس می‌گردد. شاید به همین دلیل زندگی روزمره این‌قدر آسان خشن می‌شود. بخشی از تنش‌های انباشته‌شده در ترافیک، صف فروشگاه، جای پارک، خانواده و محل کار را نمی‌شود فقط با اتفاق‌های کوچک همان لحظه توضیح داد. آدم گاهی نه فقط به‌خاطر کاری که طرف مقابلش کرده، بلکه با بار همه درماندگی‌هایی که مدت‌هاست با خود حمل می‌کند واکنش نشان می‌دهد. آدم روبه‌رو، بی‌آنکه بداند، حامل عصبانیتی می‌شود که در جای دیگری انباشته شده است. احتمال دیگر این است که عصبانیت اصلاً نتواند بیرون بیاید. آن‌وقت عصبانیت شکلی خودآزارانه به خود می‌گیرد؛ آدم به خودش برمی‌گردد. خودش را مقصر می‌داند، خوار می‌شمارد، جسمش را خسته و روحش را تحلیل می‌برد. اعتراضی که باید رو به بیرون داشته باشد، در درون به حمله‌ای علیه خود بدل می‌شود. به این ترتیب میان دو احتمال گیر می‌کنیم: یا عصبانیت‌مان را به کسانی که از ما ضعیف‌ترند منتقل می‌کنیم، یا آن را متوجه خودمان می‌کنیم. در هر دو حالت، مشکل اصلی سر جایش می‌ماند.

شاید یکی از لحظاتی که سیستم‌ها در آن قدرتمندترین‌اند دقیقاً همین‌جاست: آدم‌ها قربانی‌شدن ساختاری‌ای را که تجربه می‌کنند به‌جای دیدنش به‌عنوان مسئله‌ای مشترک، یا ناتوانی شخصی خود می‌پندارند یا آن را به عصبانیت علیه یکدیگر بدل می‌کنند. چون در آن صورت سیستم بیرون از بحث می‌ماند؛ و آدم‌ها بهای درماندگی‌ای را که سیستم ایجاد کرده، به یکدیگر و به خودشان تحمیل می‌کنند.

دیدگاه‌های این نوشته از آنِ نویسنده است؛ ممکن است با سیاست تحریریهٔ Rastinews همسو باشد یا نباشد. Rastinews سکویی آزاد و گشوده به دیدگاه‌های گوناگون است.

هم‌رسانی

دیدگاه‌ها

دیدگاه بنویسید

بیشتر بخوانید