رفتن به محتوا
رویدادها8 دقیقه مطالعه

جایی که مادرم می‌گفت «تمام شد»، بدنم هنوز درد می‌کند

هم‌رسانی
جایی که مادرم می‌گفت «تمام شد»، بدنم هنوز درد می‌کند

Rastinewsآن زمان‌ها کودک بودم. وقتی زمین می‌خوردم و دردم می‌گرفت، مادرم هم دچار نوعی درماندگی می‌شد؛ چون نمی‌توانست درد مرا از میان بردارد. تنها کاری که از دستش برمی‌آمد این بود که حواسم را پرت کند، سرگرمم کند و بخنداندم. تلاش می‌کرد به‌جای درد، احساسی مثبت‌تر در من بنشاند. بعد مرا می‌بوسید و می‌گفت «تمام شد». اما میان آنچه مادرم می‌گفت و آنچه بدنم به من می‌گفت، شکافی وجود داشت. مادرم می‌گفت درد رفته، اما بدنم هنوز درد می‌کشید. شاید همان زمان بود که برای نخستین‌بار به تفاوت میان کلامی که از بیرون می‌آید و تجربه‌ای که در درون رخ می‌دهد پی بردم. این ناهماهنگی، خود به‌نوعی منبع بی‌قراری بود…

در آن سال‌ها مادرم در نگاه من داناترین آدم بود. دنیا را از او یاد می‌گرفتم. آگاه‌ترین و باتجربه‌ترین کس بود. مادر نخستین معلم آدمی است... حتی گرسنگی، خستگی و خواب‌آلودگی‌ام را هم بیشتر وقت‌ها او به من می‌گفت. وقتی مشغول بازی بودیم، می‌آمد و می‌گفت «گرسنه شدید، بیایید غذا بخورید» یا صدا می‌زد «خوابتان گرفته، وقت خواب است». انگار درون بدن‌مان را می‌دید. گویی دستگاه رادیولوژی یا سونوگرافی در دست داشت و می‌دانست چه احساسی داریم. بیش از این، باور داشتیم که نه‌فقط آنچه در بدن‌مان می‌گذرد، بلکه آنچه از ذهن‌مان عبور می‌کند را هم می‌داند. برای کودک، مادر اغلب موجودی است که همه‌چیز را می‌داند. پس از مدتی، گوش‌دادن به خودم و درک احساسات خودم را کنار گذاشتم و به گوش‌دادن به مادرم روی آوردم. در حالی که «پسر باهوش» مادرم می‌شدم، از خودم فاصله گرفتم. بیش از آنکه به آنچه بدنم می‌گفت گوش بدهم، به آنچه از من انتظار می‌رفت گوش می‌دادم. انسان این‌گونه خودش را ترک می‌کند. انسان این‌گونه از خودش دور می‌شود. یعنی انسان با خودش بیگانه می‌شود.

این تجربه فقط به مادر محدود نمی‌ماند. تصوری مشابه بر خدا، یعنی همان مادر مهربان، هم فرافکنی می‌شود. خدا نیز موجودی تصور می‌شود که درون ما را می‌بیند، می‌داند چه فکر می‌کنیم، چه احساسی داریم و حتی چه خواهیم کرد. تصویر مادرِ همه‌چیزدانِ کودکی، در سطحی دیگر به تصویر خدای همه‌چیزدان بدل می‌شود. بدین‌ترتیب انسان حتی برای رسیدن به دنیای درونی خودش هم اغلب به کلام یک دانای بیرونی نیاز پیدا می‌کند. انسان درونش را از بیرون یاد می‌گیرد.

جامعه مدرن هم به شیوه‌ای مشابه عمل می‌کند. حتی ابتدایی‌ترین نیازهای بدنی ما مثل غذا خوردن، خوابیدن و استراحت کردن، به‌تدریج بر اساس منطق زندگی کاری تنظیم می‌شود. در محل کار، بیشتر اوقات نه وقتی واقعاً گرسنه می‌شویم، بلکه در زمان استراحتی که برایمان تعیین شده غذا می‌خوریم. وقتی خوابمان می‌گیرد نمی‌خوابیم؛ این تعیین می‌شود که چه زمانی باید بخوابیم و صبح روز بعد چه ساعتی باید سر کار برویم. صبح‌ها بدون توجه چندان به اینکه واقعاً گرسنه‌ایم یا نه صبحانه می‌خوریم، چون می‌دانیم که کمی بعد باید سر کار برویم و ممکن است وقتی واقعاً گرسنه شدیم فرصت غذا خوردن نداشته باشیم. بدین ترتیب، ریتم معده، خواب و خستگی ما را کم‌کم بیرون، یا به‌عبارت درست‌تر، زندگی کاری تنظیم می‌کند. به بدن خود کمتر و کمتر گوش می‌دهیم. شرایط بیرونی نه‌فقط می‌گوید چه کاری انجام دهیم، بلکه می‌گوید کِی چه احساسی باید داشته باشیم. ممکن است بدنم هنوز گرسنه نشده باشد، اما نظام کاری به من می‌گوید «الان وقت غذاست». وقتی هم واقعاً گرسنه‌ام، می‌گوید «الان باید کار کنی» و از من می‌خواهد صبر کنم. بدن به‌جای پیروی از ریتم خودش، مجبور می‌شود خود را با ریتم شرایط زندگی هماهنگ کند. بدین ترتیب فاصله میان آنچه باید انجام دهم و آنچه احساس می‌کنم روزبه‌روز بیشتر می‌شود.

این روند که در کودکی با حرف مادر آغاز می‌شود، در بزرگسالی از سوی نهادها، ساعات کاری، تقویم‌ها و انتظارات اجتماعی ادامه می‌یابد. اول مادر می‌گوید «گرسنه‌ای»؛ بعدتر ساعت، محل کار و نظم زندگی روزمره این نقش را بر عهده می‌گیرد. انسان با گذر زمان بیش از صدای بدن خودش، صدای نظم بیرونی را می‌شنود. این وضعیت فقط به گرسنگی، خواب و استراحت محدود نمی‌شود؛ حتی برای تفریح هم زمانی معین وجود دارد. مردم بیشتر در آخر هفته تفریح می‌کنند، چون آنچه تعیین‌کننده است نه لحظه پیدایش میل به تفریح، بلکه لحظه پایان کار است. تفریح نه در زمان میل، بلکه در زمان باقی‌مانده از کار جای می‌گیرد. در طول هفته شاید خسته باشیم اما نمی‌توانیم استراحت کنیم؛ برای شادی، دیدار با دوستان و نشستن تا پاسی از شب، منتظر آخر هفته می‌مانیم. حتی رابطه جنسی هم کاملاً از این قاعده مستثنا نیست. زمانی که در آن صمیمیت و میل جنسی می‌تواند تجربه شود نیز می‌تواند بر اساس نظم کاری شکل بگیرد. در آخر هفته‌ها که الزامی برای بیدار شدن زودهنگام صبح روز بعد وجود ندارد، زمان و فضای بیشتری به رابطه جنسی اختصاص می‌یابد. از این زاویه، زندگی کاری نه‌تنها کار و زمان ما را سازمان می‌دهد، بلکه خواب، گرسنگی، استراحت، تفریح و حتی زمانی را که می‌توانیم میل خود را تجربه کنیم نیز تنظیم می‌کند. سرانجام میان ریتم درونی انسان و زمان اجتماعی، شکافی پدید می‌آید: بدن چیزی می‌گوید، تقویم چیز دیگری. وقتی گرسنه می‌شویم غذا نمی‌خوریم، وقتی زمان غذا فرا می‌رسد می‌خوریم؛ وقتی خسته می‌شویم استراحت نمی‌کنیم، منتظر تعطیلات می‌مانیم؛ وقتی میل داریم نزدیک نمی‌شویم، منتظر زمان مناسب می‌مانیم. بدین‌ترتیب زندگی مدرن نه‌فقط رفتار ما، بلکه رابطه‌ای را که با بدن و امیال‌مان برقرار می‌کنیم نیز شکل می‌دهد.

شاید انسان بیش از هر چیز خودش را بشناسد…

در نوشته‌هایم مکرر از خودم سخن می‌گویم؛ چون خودم را بهتر از هر کس می‌شناسم. از سوی دیگر، با جملاتی که برخی با «یکی از مراجعان/بیمارانم...» آغاز می‌کنند، مشکل جدی دارم. هر بیماری که در اینجا از او یاد می‌کنم، بیماری ساختگی و تخیلی است. حتی اگر با این تصور که هویتش را پنهان کرده‌ام، بازگو کردن داستان یک بیمار واقعی را به مصالح یک متن عمومی تبدیل کردن، درست نمی‌دانم.

این‌همه سخن گفتن از خودم را می‌توان نشانه‌ی خودشیفتگی یا اهمیت بیش از حد دادن به خودم دانست؛ بی‌تردید بخشی از این برداشت هم درست است. اما دغدغه‌ی اصلی من چیز دیگری است: در روان‌کاوی، همان‌قدر که با افرادی که با آن‌ها کار می‌کنیم درگیریم، با بخشی از وجودمان پیوسته با خودمان نیز درگیریم. آنچه «انتقال متقابل» می‌نامیم، همان احساسات، افکار، تصاویر و حس‌های بدنی است که در حین جلسه در درون روان‌کاو پدید می‌آید. اما این‌ها لزوماً فقط متعلق به خودمان نیستند؛ می‌توانند از دنیای روانی بیمار، از شیوه‌ی رابطه‌برقرارکردن او و از رابطه‌ای که در آن لحظه میان ما شکل می‌گیرد نیز سرچشمه گرفته باشند. به همین دلیل، از یک سو به بیمار گوش می‌دهیم و از سوی دیگر می‌کوشیم دریابیم که احساساتی که در درون‌مان پدید می‌آید، تنها متعلق به گذشته‌ی خودمان است، یا چیزی است که بیمار به ما منتقل کرده، یا در دل همان رابطه‌ی لحظه‌ای زاده شده است.

روان‌کاو در حین گوش‌دادن به بیمار، به بدن خودش نیز گوش می‌دهد. گاهی دلتنگی، خستگی، خشم، خواب‌آلودگی، تنگی یا بی‌قراری‌ای که در حین جلسه پدید می‌آید، صرفاً حال روانی شخصی روان‌کاو نیست؛ می‌تواند چیزی را حمل کند که در دل رابطه شکل گرفته و هنوز به کلام درنیامده است. به همین دلیل، گوش‌دادن روان‌کاوانه صرفاً گوش‌دادنی نیست که با گوش انجام شود. روان‌کاو آنچه را در درون و بدن خودش رخ می‌دهد نیز به‌عنوان بخشی از رابطه دنبال می‌کند. از این نظر، سخن‌گفتن از خودم صرفاً موضوعی خودشیفتگانه نیست، بلکه موضوعی روان‌کاوانه نیز هست. روان‌کاوی که فقط دیگران را روایت می‌کند و خودش را بیرون از روایت و دور از رابطه‌ای که مشاهده می‌کند نگه می‌دارد، ممکن است از خودِ روان‌کاوی هم فاصله بگیرد؛ چراکه روان‌کاو ابزاری بی‌طرف نیست که بیرون از رویدادهایی که مشاهده می‌کند ایستاده باشد. او با گذشته، احساسات، آسیب‌پذیری‌ها و نقاط کورِ خود وارد هر رابطه‌ای می‌شود. کار روان‌کاوانه صرفاً تلاش برای فهم طرف مقابل نیست، بلکه دنبال‌کردن آن چیزی است که در حین گوش‌دادن به او، در درون ما رخ می‌دهد. به همین دلیل سخن‌گفتن از خودم صرفاً نشان اهمیت‌دادن به خودم نیست، بلکه نتیجه‌ای اجتناب‌ناپذیر از کار تحلیلی است. روان‌کاو در تلاش برای فهم دیگری، ناگزیر است به خودش نیز گوش بدهد؛ چراکه گاهی راهی که به‌سوی بیمار باز می‌شود، از میان احساسی می‌گذرد که در درون خودِ روان‌کاو پدید آمده است.

شاید یکی از پرسش‌های بنیادین روان‌کاوی برای من دقیقاً همین باشد: صدایی که در درونم می‌شنوم واقعاً از آنِ خودم است، یا صدای کسانی است که سال‌ها به من گفته‌اند چه باید احساس کنم؟ آیا درد من واقعاً تمام شده، یا چون کسی گفته «تمام شد» باور کرده‌ام که تمام شده؟ آیا گرسنه‌ام، یا چون وقت غذاست غذا می‌خورم؟ آیا خسته‌ام، یا چون هنوز تا پایان روز مانده، مجبورم خستگی‌ام را به تعویق بیندازم؟

بگذارید معرفی کنم: هارتموت روزا…

هارتموت روزا بررسی می‌کند که زندگی مدرن چگونه انسان را از تجربه‌ی خودش، از بدنش و از رابطه‌ی زنده‌اش با جهان دور می‌کند. در دنیایی شتاب‌زده، انسان به چیزهای بیشتری دست می‌یابد، گزینه‌های بیشتری دارد، به جاهای بیشتری می‌رود، با آدم‌های بیشتری تماس برقرار می‌کند؛ اما با وجود همه‌ی این افزایش، هر بار کمتر از آنچه لمس می‌کند تأثیر می‌پذیرد. جهان دسترس‌پذیرتر، قابل‌استفاده‌تر، قابل‌اندازه‌گیری‌تر و قابل‌مدیریت‌تر می‌شود، اما رابطه‌ی زنده‌ی انسان با آن ضعیف می‌شود.

آنچه روزا آن را «تشدید» (رزونانس) می‌نامد این است که انسان با جهان تنها رابطه‌ای کارکردی برقرار نکند. تشدید یعنی از جهان تأثیر پذیرفتن، توانستن به آن پاسخ دادن و اجازه دادن که در این مواجهه خود انسان نیز تغییر کند. جهان دیگر فقط چیزی نیست که استفاده، مصرف و کنترل شود؛ به چیزی بدل می‌شود که با ما سخن می‌گوید. تشدید به معنای کنترل کامل جهان نیست، بلکه توانایی شنیدن صدای آن است. اما اینجا پرسشی مطرح می‌شود: کسی که نمی‌تواند صدای بدن خودش را بشنود، چگونه می‌تواند صدای جهان را بشنود؟

اگر انسان گرسنگی، خستگی، درد، ترس یا میل خود را همواره بر اساس معیارهای بیرونی تنظیم کند، به‌مرور رابطه‌اش با ریتم درونی خودش نیز ضعیف می‌شود. بدن می‌گوید «گرسنه‌ام» اما ساعت می‌گوید «هنوز وقت غذا نیست». بدن می‌گوید «خسته‌ام» اما کار می‌گوید «ادامه بده». بدن می‌گوید «می‌خواهم بخوابم» اما تقویم ریتم دیگری را تحمیل می‌کند. میل پدیدار می‌شود اما زمان مناسب نیست. انسان بدین‌ترتیب کم‌کم عادت می‌کند نه به صدایی که از درونش می‌آید، بلکه به صدای نظم بیرونی گوش بسپارد. از این نظر، بیگانگی تنها بیگانگی با جهان نیست. شاید پیش از آن، با بیگانگی انسان از بدن خودش آغاز می‌شود. کسی که یاد می‌گیرد به احساسات خود شک کند و ناچار شود آنچه را حس می‌کند پیوسته از بیرون تأیید بگیرد، پس از مدتی نه فقط بدنش، بلکه اعتبار تجربه‌ی خودش را نیز از دست می‌دهد.

نخستین شکل‌های این وضعیت را در کودکی تجربه می‌کنیم. کودک می‌گوید «درد می‌کند»، بزرگ‌سال می‌گوید «تمام شد». کودک می‌گوید «می‌ترسم»، به او گفته می‌شود «چیزی برای ترسیدن نیست». می‌گوید «گرسنه‌ام»، پاسخ می‌شنود «تازه غذا خورده‌ای». اینجا بزرگ‌سال اغلب می‌خواهد کودک را آرام کند؛ اما وقتی این تکرار شود، کودک می‌تواند یاد بگیرد اطلاعاتی را که از بدنش می‌آید با اطلاعات مرجع بیرونی جایگزین کند. فاصله میان آنچه خودش حس می‌کند و آنچه به او گفته می‌شود بیشتر می‌شود. در بزرگ‌سالی، جای پدر یا مادر را نهادها، ساعات کاری، تقویم‌ها، متخصصان و انتظارات اجتماعی می‌گیرند. صدای بیرونی تغییر می‌کند، اما ساختار تا حد زیادی همان می‌ماند. ابتدا مادر می‌گوید «گرسنه نیستی»؛ بعد محل کار می‌گوید «حالا وقت استراحت ناهار است». ابتدا کسی می‌گوید «خسته نشده‌ای»؛ بعدتر نظم کاری می‌گوید «هنوز نمی‌توانی استراحت کنی». انسان کم‌کم به‌جای آنچه بدنش می‌گوید، بیشتر به آنچه باید انجام دهد توجه می‌کند.

می‌توان مفهوم تشدید روزا را در اینجا اندکی در جهتی روان‌کاوانه گسترش داد. خود روزا تشدید را مستقیماً به معنای «شنیدن صدای بدن» تعریف نمی‌کند. دغدغه‌ی اصلی او رابطه‌ای متقابل از تأثیرپذیری و پاسخ‌گویی میان سوژه و جهان است. اما شاید یکی از شرط‌های توانایی دوباره شنیدن جهان این باشد که انسان نخست بتواند صدایی را که از درون خودش می‌آید دوباره بشنود. زیرا کسی که نمی‌تواند درد خودش را بشنود، به‌آسانی می‌تواند درد دیگری را هم نادیده بگیرد. کسی که خستگی خودش را متوجه نمی‌شود، ممکن است در تشخیص طنینی هم که جهان در او ایجاد می‌کند دچار مشکل شود. کسی که با میل خودش بیگانه شده، شاید نتواند بشنود که رابطه‌اش با طرف مقابل واقعاً با او چه می‌کند. بدین‌ترتیب در برابر تشدید نه‌فقط سرعت، بلکه بی‌حسی درونی نیز به مانعی بدل می‌شود.

شاید به همین دلیل در عصر ارتباطات پیوسته، مسئله‌ی اصلی حرف‌زدن بیشتر نیست. پیام بیشتر، تصویر بیشتر، اطلاعات بیشتر و تماس بیشتر همیشه به‌معنای رابطه‌ی بیشتر نیست. مسئله‌ی اصلی این است که دوباره توانایی شنیدن پیدا کنیم: بدن خودمان، صدای خودمان، طرف مقابل و جهان را. شاید روان‌کاوی هم دقیقاً از همین‌جا آغاز می‌شود؛ از تلاش برای دوباره شنیدن صدای درونی‌ای که زمانی صدایی بیرونی آن را سرکوب کرده، کوچک شمرده یا بی‌اعتبار کرده است. از جایی که دیگری می‌گفت باید چه احساسی داشته باشم، به‌سوی بازگشت دوباره به تجربه‌ی خودم.

در همان جایی که مادرم می‌گفت «تمام شد»، اجازه دادن به اینکه بدنم هنوز بگوید «درد می‌کند»…

دیدگاه‌های این نوشته از آنِ نویسنده است؛ ممکن است با سیاست تحریریهٔ Rastinews همسو باشد یا نباشد. Rastinews سکویی آزاد و گشوده به دیدگاه‌های گوناگون است.

هم‌رسانی

دیدگاه‌ها

دیدگاه بنویسید

بیشتر بخوانید

    جایی که مادرم می‌گفت «تمام شد»، بدنم هنوز درد می‌کند — Rastinews